اگر یادتان ماند و باران بارید
دعایی به حال بیابان بکنید.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم![]()
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید






تصاویر زیبا تقدیم به شما به مناسبت عید سعید فطر
براي شوق بودنم!
وصدايي كه آغاز ميشد در اولين نگاه ساده اي كه طفل و حركت انگشتاني كه تكرار مي شدند از جنس سايباني كه آرامش را بي دريغ مي پاشاند و هميشه پر بود از بهانه هاي خواهش و نخود و كشمشي كه دستان منتظرم را هي پر كنند و راضي!
و آهنگ صدايت و قيچ قيچ چرخ خياطي كه موسيقي بي تابي شانه هايت را مي نواخت و لبخندت براي شروع هر كار و خبر لباس عيد براي من. . .
دستانم عادت داشتند به درشتي و صداقت دستت و پيشاني كه هر چينش قصه گنگ ديروز بود و چه صادق با دلتنگي باران مي گريستي( گريه مي كردي و آبي ترين قطره ها را در قدم هاي آغازينم در گل هاي قالين بردار مي كاشتي و هي مي كاشتي در دورترين باغ تصور صبر كوه و چيزي شبيه دلهره من از گم شدن در بهانه هاي كوچه جان گرفته مي رفت كه كفش هايت را تكه دركند وقدم بردارم مثل گام هاي عنكبوتي كه تو را به خانه آرزوهايم پنهان مي كرد و زمان همان بي تابي آيسكريم آب شده اي بود كه با وحشت بايد ليس زد و حسرت شوق فردا را خواباند.
پيراهن پولكي من پيوند آينده بود در تراشه هاي دود خورده ديگران و فرياد كاغذ هاي باد برده و رقص نگاهت به دعاي سفيد بختي من تا شكوه هيچي!( هيچ)
تار تار استخوانهايت گيتار مدرن لبان خواب رفته دنيا بود كه تو را در تشويش هاي گنگ ديوار نقش زده مي رفت وسفيدي پيراهنت را در آرزوي من ميخواباندي و كلكينچه هاي تنفر در تعامل با سر رقص طوفان باورت هيچ بود وزاده شده در خاكستر گور مادرهايت هر چند تو را تسبيح در سجاده دعا براي تشكر از همت او كم نبود و بود همين تصور در سعادت گل كرده باغچه.
ازرأس تو تا اميد بربادي غم همتي بود كه مردانگي را حك زده مي رفت و اين تنها راه زينه ضمانتي بود كه تو را به شوق آينده طفلي بالا برده ، بالا مي رفت.
تو متهم به تمام باور بودي در قيد اين دنيا كه بسوزي كه بخواهي و نخواهي و و تو و. . . كه همه هستي را در خود تمام و در من شروع باشي و روزهايت در سادگي لبخند طفلي موج بزند و آتش ديگ داني كه تو را حق نفرين شب ميداند و تو خواهي بود در تمام برهنگي تاريخ هم جنس مادرانت و مادرانشان و بار ديگر دخترت و دسيسه بقا براي تبعيد!
نگاهت ارتباط عميقي است تا نا امني سركوب شده فرداها و تو در آينده ها مي شكني و دريا دريا از من ميشوي در گرد و گوشه كوچه و پراگنده از قدم هاي عابري مجاز در تلاوت چشم هايت و زاده راهي به مقصد سفر و بقچه هزار تكه اميدت كه بردوش زده پياده در راهي كه مي روي، مي روي و بعد تو مانده اي و چشم هايت كه در بغض طفلت جان گرفته دور مي شود. مست در خوشي مي خواني، مي رقصي گيسويت را به باد مي دهي و خبري نو براي سرخط تمام روزنامه ها و فردا همه تو را تكرار كنان ميخوانند و تو در همه جا هستي، در لبخندي گنگ، در دستي دراز، در سقفي آب چكيده و توهستي سوار برباد مي روي، ميخواني، مي رقصي و خواب آلودگي زمان را آب مي زني و شوق دوباره را در سه انگشتانت پينه مي زني و چه ساده باد تارهاي گيسوي بافته ات هم رنگ سفيدي بي پرواي روز، تو را به من هي مثال ميزند و زنگي براي رخصتي چشم هايم و وصله هزار تكه زندگي كه تو را از من چرا ميان هزار رنگ گم ميكند ولي تو هنوز همان صداي آغازيني براي طفلي كه گيسويم را مي بافد.
|
تولد کودک قورباغه يی
حوادث: يک زن مصري در زايماني نادر نوزادي به شکل قورباغه به دنيا آورد
نفرين فرعون
حوادث: يك آلماني بسته محتوي قسمتي از سنگ مزار يك فرعون را به سفارت مصر در برلين تحويل داد همراه اين بسته يادداشتي است كه در آن نوشته شده ناپدري او براي دزديدن آن دچار نفرين فرعون شد.
مرگ يك پسر 5 ساله در فريزر
حوادث: شيطنت برادر و خواهر 5 و 3 ساله آمريكايي موجب محبوس شدن آنها در فريزر و مرگ برادر و مجروح شدن خواهر شد.
مداد 8 سانتيمتري بعد از 55 سال از مغز زن آلماني خارج شد
حوادث: زني که 55 سال وجود يک مداد 8 سانتيمتري در سرش را تحمل مي کرد سرانجام با يک عمل جراحي از اين مشکل رهايي يافت.
نجات پسربچهاي پس از شش ساعت شناور بودن بر روي سطح دريا!
حوادث: پسربچه هشت سالهاي که موج ناگهاني دريا، او را از ساحل دور و در تاريکي شب در دريا رها کرده بود، پس از شش ساعت شناور بودن بر روي آب، زنده پيدا شد.
ابراهيم حامدي ملقب به ابي ، متولد 29 خرداد ماه سال يكهزار و سيصد و بيست و هشت خورشيدي در خيابان فوزيه تهران است . وي مدتي در گروهِ كوچكSun Boysبه عنوان خواننده و نوزاندهي جاز فعاليت نمود . سپس در دوران جواني با شهرام و شهبال شب پره آشنا شد و به همراه آنها در گروهBlack cats تجربيات نويي را كسب نمود .حاصل همكاري دو خوانندهي جوان (ابي و شهرام) ترانه هاي بسياري به زبانهاي مختلف دنيا بود ، كه از نامدارترين آنها مي توان به ترانهي «چلي پوم» اشاره نمود .بعد از حدود 4 سال ابي از گروه بلك كتز جدا شده و به تنهايي با سبك و سياق منحصر بفرد خويش كار خوانندگي را ادامه داد.
از اولين ترانه هاي ابي مي توان به ترانه هاي «عطش» ، «چرا چرا» و «شب» اشاره نمود . ترانهي شب با اجراي بسيار بي نظير ابي و كلام اردلان سرفراز و آهنگ منصور ايران نژاد ، زمزمه هاي شهرت ابي را ذره ذره تبديل به فريادي بلند نمود .
ابي براي فيلمهاي عطش ، هياهو ، کندو ، ذبيح ، قاصدک ، بت شکن ، گل هاي کاغذي ، شبِ زخمي ، خاکستري ، باغ بلور ، تُهمت ، بر فراز آسمانها و بوي گندم ، ترانه اجرا كرده است . وي همچنين در فيلم «بوي گندم» در زمينهي بازيگري فعاليت نموده است.
ابي در سالهاي قبل از انقلاب چهار آلبوم روانهي بازار كرد كه به ترتيب عبارتند از : تپش ، نازي ناز كن ، شب زده و كوه يخ .
وي در حدود دو سال پيش از انقلاب بخاطر اجراي يكسري كنسرت در امريكا از ايران خارج شده و بدليل شكل گرفتن انقلاب در همانجا ماندگار شد.
ابي در اين سالهايِ تلخِ غربت آلبومهاي : خليج ، باتو ، ستارهي دنباله دار ، غريبه ، معلم بد ، اتل متل ، ستاره هاي سربي ، عطرِتو ، تاج ترانه ، طلوع كن و شب نيلوفري را روانه بازار نمود و هيچگاه مسئوليت خويش مبني بر احترام به هوش و گوش شنوندگان آثار هنري را از ياد نبرده و با انتخاب وسواسانهي كلام و آهنگ ، آثار ماندگار و ارزشمند بسيار زيادي را به ثبت رسانيده است .
ابي از همسر اول خودفروغ سه دختر بنامهاي خاتون ( 27 ساله ، وكيل ) ، سايه ( ليسانس كامپيوتر )، و عسل ( دانشجوي موسيقي فيلم) بيادگار دارد .
همچنين فرزند پسر ابي
ابي هم اكنون در كنار همسرش (مهشيد ) به دور از فضاي مسموم لس آنجلس در سوئد زندگي مي كند .
با آرزوي موفيقت روزافزون براي ابي عزيز و خانوادهي محترمش
ابی در طول سالهايی که در ايران بود با صدا و احساس پاکش سکانسهايی را خلق کرد که در سينمای ايران بی همتا شد ... سکانسهايی چون سکانس بهم ريختن هفتمين کاباره توسط جوان خلافکاری که نقشش را بهروز وثوقی بازی می کرد در فيلم " کندو" ساخته فريدون گله و با موسيقی زنده ياد واروژان و ترانه بی همتای ايرج جنتی عطايی ، که از نظر بسياری ، اين سکانس با صداي ابی و بازی بی نظير بهروز وثوقی و موسيقی متفاوت واروژان تبديل به يکی از سکانسهای به ياد ماندنی سينمای ايران شد .






عاشقانه نجوا کنیم
* گفتم: ((عشق)) مثل آبراه باریکی است که از یک اقیانوس بزرگ جاری شده و به پای تک درختی رسیده است. مبدأ آن بی انتهاست، امّا مقصد آن تنها یک نقطه است.
* گفت: آیا نمی شود این آبراه عشق را به چند قسمت کنیم، شاید چند درخت دیگر را نیز آبیاری کند؟
* گفتم: نه!... آن زمان سهم آن تک درخت آنقدر کم می شود تا آنجا که یک روز حتی ریشه هایش نیز می خشکد.
* گفت: باز هم بگو ...
* گفتم: ((عشق)) مثل یک پرنده در حال پرواز است. شاید تا اوج آسمان پرواز کند و تا فراز ابرها پیش برود... شاید هم در همان اولین پر زدن هایش با گلوله یک شکارچی، شکار شود و بیفتد به زمین.
* گفت: چه باید کند تا تیر نخورد؟
* گفتم: چشم هایش را باز نگه دارد و با چشم باز پرواز کند.
* گفت: می دانی شاد ترین غم زندگی، ((عشق)) است؟
* گفتم: پس دعا کنیم خدا بار این غم قشنگ را از ما نگیرد.
* گفت: ... امّا اوّل باید دعا کنیم خدا لیاقتش را به ما بدهد، آن موقع ((غم عشق)) خودش سراغ ما را میگیرد.
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني

وقتی که هیچ
منهای هیچ
هيچ مي شود...
وقتي كه ضرب همه
در هيچ
هيچ مي شود
وقتي كه بخش هيچ
بر همه
هيچ مي شود
شك مي كني!!
كه جمع همه
با هيچ
هيچ مي شود ؟!...


عاشقانه نجوا کنیم
* گفتم: ((عشق)) مثل آبراه باریکی است که از یک اقیانوس بزرگ جاری شده و به پای تک درختی رسیده است. مبدأ آن بی انتهاست، امّا مقصد آن تنها یک نقطه است.
* گفت: آیا نمی شود این آبراه عشق را به چند قسمت کنیم، شاید چند درخت دیگر را نیز آبیاری کند؟
* گفتم: نه!... آن زمان سهم آن تک درخت آنقدر کم می شود تا آنجا که یک روز حتی ریشه هایش نیز می خشکد.
* گفت: باز هم بگو ...
* گفتم: ((عشق)) مثل یک پرنده در حال پرواز است. شاید تا اوج آسمان پرواز کند و تا فراز ابرها پیش برود... شاید هم در همان اولین پر زدن هایش با گلوله یک شکارچی، شکار شود و بیفتد به زمین.
* گفت: چه باید کند تا تیر نخورد؟
* گفتم: چشم هایش را باز نگه دارد و با چشم باز پرواز کند.
* گفت: می دانی شاد ترین غم زندگی، ((عشق)) است؟
* گفتم: پس دعا کنیم خدا بار این غم قشنگ را از ما نگیرد.
* گفت: ... امّا اوّل باید دعا کنیم خدا لیاقتش را به ما بدهد، آن موقع ((غم عشق)) خودش سراغ ما را میگیرد.




وقتی دلم تنگ میشه برات
نگام می مونه بی نگات
وقتی می افتم یاد اون نگات
اون گریه های بی صدات
پر می کشه وجود من
برای یک لحظه نگات

چی شد ای دل سنگی توهم که تنها موندی
تو هم گوشه گرفتی موندی بدون همدم
تموم خاطراتو رو قطره های اشک بی نهایت
سوزوندی و شدی مثل یه شبنم
تو قصه های غصه نقش شکستن تن سکوتو به جون گرفتی کم کم
زمزمه های هق هق بهارو
هیچکسی جز مسافر جاده ی بی وفایی
هیچکسی جز مهمون سر زده رو قلب خورشید
اون کسی که به خاطر عاشقی
وجودشو رو تن جاده ها چید
تن نمیده به لحظه های بی صدای امید
با اینکه این خاطره های مرده
ذهنمو تا عمق تباهی برده
ذل میزنم به آسمون تاریک
به قلب آهنین این ستاره های مرده
شب مثل آوازه ی بی پناهی
جاری شده سیل غمش سوز صدامو برده
پرنده ای دارم. به فکر قفسم هستم. اما پرنده ام دوست دارد آزاد باشد. می دانم که اگر در قفس نباشد به دور دستها پرواز خواهد کرد. می دانم گرم و سرد روزگار را خواهد چشید. می دانم پرنده ای خواهد بود که بتواند سنبله پرواز باشد. اما خودش را، صدایش را دوست دارم.
شوق پرواز را در بالهایش می بینم. می دانم که پرواز کردن را در آزادی خواهد آموخت نه در قفس. می دانم اگر در قفس باشد همیشه برایم آواز خواهد خواند.
قفس چیست؟ جز جایی برای گرفتن آزادی؟ جز خودخواهی من؟ پس من قفسم.
دومین پرنده ایست که در زندگی دوستش دارم. پرنده اولم، خود خواهان قفسی بود. اما دوست داشتم آزاد باشد تا آسمان را تجربه کند. از آزادی بسیار دل زده شد. پرواز کرد و رفت. من را در حسرت شنیدن نغمه ای برای جدایی تنها گذاشت.
این پرنده را نیز دوست دارم، می ترسم قفسی باشم که شوق پریدن را از او صلب کنم، همچنین از اینکه او را آزاد بگذارم تا پرواز کند می ترسم. ترانه جدایی را دوست ندارم، اما این را نیز دوست ندارم که پرنده ام مرا در حسرت شنیدن نغمه آزادی بگذارد.
زندگی ریسک بزرگیست. یاد گرفته ام خودخواه نباشم. یاد گرفتم که اگر پرنده ای را دوست دارم بگذارم آزاد باشد، اگر دوستم داشت بازگردد. دوست دارم قفسی با دری باز برای او باشم که به جای حصاری به دورش، جایی برای استراحت او باشم. دوست دارم به جای اینکه از روی غم برای من نغمه آواز کند، از روی شادی و شوق برای همه آواز کند تا همه از صدایش لذت ببرند. آری اینگونه او را به معنای واقعی دوست دارم. نه از روی خودخواهی.
پرنده ام پرواز کن. به امید روزی که باز گردی. به امید روزی که قفس کهنه ات را از یاد نبری. به امید روزی که به یاد داشته باشی قفسی با دری باز چشم براه تو مانده است و به امید روزی که برای قفست ترانه عشق را بخوانی.
قفست منتظر است.
پرنده زیبایم دوستت دارم.

و ماه در اوج آسمان می رود
و ما در گوشه اي از شب
همچنان به گفت و گوي دست ها
گوش فرا داده ايم و ساكتيم
و در چشم هاي هم ، يكديگر را مي خوانيم
در چشم هاي هم ، يكديگر را مي بخشيم
و من همه ي دنيا را در چشم هاي او مي بينم
و او همه ي دنيا را در چشم هاي من مي بيند
و ما در چشم هاي هم ساكتيم
و در چشم هاي هم يكديگر را مي شناسيم
يكديگر را مي بينيم
و چشم در چشم هم
و گوش به زمزمه ي لطيف و مهربان دست ها خاموشيم
و ماه در اوج آسمان مي رود
سلام منم همان دل تنگ همیشگی ات
همان که چشم هایش از یاد تو پر اشک می شد
همانی که چند صباحی است که امانش بریده
خوب من حالت که خوب است
گمان کردم که مرا فراموش کردی
که جواب پیامهایم را نمی دهی با خود گفتم
حالا من چطور به این دل بگویم
اخر نازنینم
ناز چشمهای تو به این سادگیها نیست که فکر می کنی
این دل خواهد مرد
اخر نمی دانم کجا دلم بد زبانی کرده
که این چنین دل گیرت کرده که نیامدی
اما هر کجا کوتاهی کرده تو به پاکی ان چشمهایت
ببخش
اگر نیایی وای بحال دلم می شود
وای به حال روزی که امیدت را از دست این
دل کوچکم بگیرند
ان موقع می شود که دیگر این نفسهایم با کوله باری
از بغض تو تنهایم خواهند گذاشت
می سپارمت به همان خدای اسمان ابی دلت
دوستت دارم به هر بهانه ای که بگویی
نمی دانم چرا عاشق شدم
شاید او خواست که من عاشق شوم
تا بدانم زندگی زیباست در پرتو عشق
عشق زیباست در حس کلام
و کلامی که به دل می نشیند
از شکوه پر هیاهوی نگاه عشق زیباست
اگر حتی او نخواهد دل دیوانه من را
من از او فقط می خواهم
حس زیبای یک لبخند را
مگر از او چه می خواهم من
که می رنجاندم سپس می گوید دوستت دارم
و من می گویم
که دروغ است تمام حرفت
باز اه.. می کشد ومی گوید
عشق با رنجهایش زیباست
عشق با
دلتنگی پا برجاست
به هوای دیدن بارون بیا قدم بزن
سرنوشت خورشید وخودت بیا رقم بزن
خوشه ستاره ها پایین میان از اسمون
خواب تشنه سکوت این شب و بهم بزن
اگه باز دلت گرفته از زمین و از اسمون
حرفای دلتنگیتو بازم بیا به من بزن
از دل گلدون خالی میزنه سر یه جوونه
شاید این فقط یه موجه که توش عکس خودمونه
اشک اسمون چکیده روی سکوت اواز
تا تو گوش بدی صدامو می خونم از اغاز
به هوای دیدن بارون بیا قدم بزن
سرنوشت خورشید و خودت بیا رقم بزن
نمی دانم برای جواب سلام دلم
به چه اشتیاقی لبهایت را می گشایی
اما من این جا با بلندترین احساسم سلام می کنم
خوبی نازنینم
یک عالمه حرف دارم
حرفهایی که از دوریت انباشته شدند از کجا شروع کنم
نمی دانم
چه از اخر چه از اول شروع کنم
تمامش به تو ختم می شود
نوشتن این که پرنده های خیالم چقدر هوای
اسمان ابی ات را کرده اند
با این که دلم بی تاب سبزی چشم هایت شده
فقط می شود سیاه کردن این کاغذ
می شود پر کردن وقت تو
تویی که حتی زحمت خواندن نوشته هایم
را به خود نمی دهی
ناراحت نشو اخر دلتنگت که می شوم
فقط نوشتن این نامه ها ان هم به امید خواندنشان ارامم می کند
قول می دهم که هر وقت دلم هوایت را کرد
مدام برایت ننویسم
اما اگر دلم بهانه گرفت دیگر نمی توانم
تو به مهربانی وجودت ببخش
خوب من
اگر روزی احساست به یاد این دل خسته هم افتاد
ازنگاه گرمت بی نصیب نگذارش
می سپارمت به همان خدای اسمان ابی دلت
دوستت دارم
به هر بهانه ای که بگویی
شب بخیر
لحظه هاي واپسين ديدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
ديده ام گريان دلم بيمار بود
گفتمش از گريه لبريزم مرو
گفت جانا ناگريزم ناگريز
گفتم او را لحظه اي ديگر بمان
گفت مي خوام ولي دير است دير
در نگاهش خيره ماندم بي اميد
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه هاي گريه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله هاي گوش او
ناگهان آهي كشيد و گفت واي
زندگي گاه زيباست گاه زشت
گريه را بس كن مرا آتش مزن
ناگزيرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو ديدم موج اشك
برق زد در مستي چشمان او
اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن مانديم و با رمز نگاه
گفت مي دانم جدايي زود بود
با نگاه آخرينش بين ما
های هاي گريه ها بدرود بود
چقدردلم برایت تنگ شده
انقدر که فقط نام زیبای تودران جای می گیرد
عزیز من ، قلب من
ای کاش می شد اشکهای طوفانی ام
را قطره قطره جمع کرد
تا تو در دریای غم الود ان غروب چشمانم را
نظاره کنی
ای کاش می شد فقط یکبار فریاد بزنم
دوستت دارم
و تو صدایم را می شنیدی
نمی دانم چطور،کجا وچگونه باید به تو برسم
ای کاش بجای عکس زیبایت
وجود نازنینت پیش رویم بود
و حرف های نا گفته ام را می شنیدی
به راستی که تو اولین عشق راستینم هستی
شاید در گذشته هرگز
این چنین عاشق نشده بودم
اما حال خوب می دانم که فقط با شنیدن نام زیبایت
چشمانم بی اختیار می بارد
ای امید اخرینم
بدان که هر روز هر ساعت و هر لحظه
به درگاه افریدگار تو دعا می کنم
تا فقط یکباربتوانم
چشمانم را زندانی نگاهت کنم
ندانستم که تو از تبار ما نیستی
هم کیش وهم دیار ما نیستی
ندانستم که من از اهل زمین
تو از اسمان
با من غریبه ای بیش نیستی
من کویر، تو باران
من وتوهم انتظار، اه ببخشید یادم نبود
تو که امام زمان نیستی
در این شبهای سکوتم
بجز یک واژه بیش نیستی
ندانستم که من سنگ ، تو شکستنی تر از
اینه خلوت چشمهایم که نیستی
ندانستم من کابوس شب
و توجز یک رویا بیش نیستی
چه بگویم
ندانستم که تو در باورم نیستی








